تبليغاتX
اخراجی های سمپاد

اخراجی های سمپاد

ما را به حال خویش گذاری وبگذرید

 

سلام من دیگه تو این وب فعالیت نمیکنم.ینی دوست ندارم.دست به یه کارجالب زدم.

لطفا به وبلاگ زیر یه سری بزنین ونظرتون رو بگین.

 

http://sotedelan-n.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 20:14  توسط اخراجی ها  | 

 

                         

                                                       ((فدریکو گارسیا لورکا))

در ساعت پنج عصر

درست ساعت پنج عصر بود

پسری پارچه سپید را آورد

در ساعت پنج عصر

سبدی آهک از پیش آماده

در ساعت پنج عصر

باقی همه مرگ بود و تنها مرگ

در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه های پنبه را هرسوی

در ساعت پنج عصر

و زنگار، بذر نیکل و بذر بلور افشاند

در ساعت پنج عصر

اینک ستیز یوز و کبوتر

در ساعت پنج عصر

رانی با شاخی مصیبت بار

در ساعت پنج عصر

ناقوسهای دود و زرنیخ

در ساعت پنج عصر

کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند

در ساعت پنج عصر

در هر کنار کوچه دسته های خاموشی

در ساعت پنج عصر

و گاو نر تنها دل بر پای مانده

در ساعت پنج عصر

چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش

در ساعت پنج عصر

چون ید فروپوشید یکسر سطح میدان را

در ساعت پنج عصر

مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد

در ساعت پنج عصر

در ساعت پنج عصر

بی هیچ بیش و کم

در ساعت پنج عصر

تابوت چرخداریست در حکم بسترش

در ساعت پنج عصر

نی ها و استخوانها در گوشش می نوازند

در ساعت پنج عصر

تازه گاو نر بسویش نعره بر میداشت

در ساعت پنج عصر

که اتاق از احتزار مرگ چون رنگین کمانی بود

در ساعت پنج عصر

قانقرایا میرسید از دور

در ساعت پنج عصر

بوق زنبق در کشاله ی سبز ران

در ساعت پنج عصر

زخمها می سوخت چون خورشید

در ساعت پنج عصر

و در هم خرد کرد انبوهی مردم دریچه ها و درها را

در ساعت پنج عصر

در ساعت پنج عصر

آی چه موهش پنج عصری بود

ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها

ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 19:7  توسط اخراجی ها  | 

 

خوب دوباره سلام.منم دیدم دوباره یه بهار دیگه داره میاد.گفتم یه تبریکی گفته باشم.اما اگه دقت کنین بهارای ما باهم هیچ فرقی نداره.مخصوصا برای من که غمگینم.دیگه از اون سرخوشی وسرمستی خبری نیست.آخه میدونین:

          مستیم دردمنو دیگه دوانمیکنه                            غم بامن زاده شده منو رها نمیکنه

بگذریم.چقد چرت گفتم.سرتونو بدرد نیارم.واسه ((بهارتون)) یه شعر ازاستاد محمد علی بهمنی

تقدیمتون میکنم.امیدوارم سالی مثل هرسال نداشته باشین که دارین.((عیدتون))مبارک ومارو

حلال کنین.

              

 

((بهار...بهار))

بهار بهار
پرنده گفت یا گل گفت؟
خواب بودیم و هیچکی صدایی نشنفت

بهار بهار ...صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟
 بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آوورد از تو کوچه تو خونه

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچه گیا جه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود
آخ که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
منو با حس دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف، حرفای من کتاب شد
حیف که همه ش سووال بی جواب شد

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود

بهار اومد اما با دست خالی
به یه بغل شکوفه خیالی

بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل

بهار بهار یه غصه همیشه
منظره های مات پشت شیشه

بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصل بی حوصلگی شکفتن

بهار بهار پرنده گفت یا گل گفت
ما شنیدیم هر کسی خوابه نشنفت

                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 12:37  توسط اخراجی ها  | 

 

 

                        

 

 

                                        آنکه میگوید دوستت دارم

                                        خنیاگر غمگینی است 

                                        کاوازش را از دست داده است

                                        ای کاش عشق را زبان سخن بود

          

                                        هزار کاکلی شاد در چشمان توست

                                        هزار قناری خاموش در گلوی من

                                        عشق را ای کاش زبان سخن بود

                                        آنکه می گوید دوستت دارم 

                                       دل اندوهگین شبی است که مهتابش را میجوید

                                       هزار آفتاب خندان درخرام توست

                                       هزار ستاره گریان در تمنای من

                                       عشق را ای کاش زبان سخن بود...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 13:24  توسط اخراجی ها  | 

 

     

           

 

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است !از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می دهد : خنده را از لبها می زداید ، شادمانی را از دلها می برد ، تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند .

زندگانی از مرگ جدائی ناپذیر است . تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت . از بزرگترین ستاره آسمان تا کوچکترین ذره روی زمین دیر یا زود می میرند : سنگها ، گیاه ها ، جانوران هرکدام پی در پی بدنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار شده در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می گردند ، زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی پایان دنبال می کند ؛ طبیعت روی بازمانده آنها دو باره زندگانی را از سر می گیرد : خورشید پرتو افشانی می نماید ، نسیم می وزد ، گلها هوا را خوشبو می گردانند ، پرندگان نغمه سرائی می کنند ، همه جنبندگان به جوش و خروش می آیند . آسمان لبخند می زند ، زمین می پروراند ، مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می کند. مرگ همه هستیها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان می کند : نه توانگر می شناسد نه گدا ، نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد ، گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر می خواباند ، تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیدادگری خود دست می کشند ، بی گناه شکنجه نمی شود ، نه ستمگر است نه ستمدیده ، بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنوده اند . چه خواب آرام و گوارائی است که روی بامداد را نمی بینند ، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنود . بهترین پناهی است برای دردها ، غمها ، رنجها و بیدادگریهای زندگانی . آتش شرربار هوی و هوس خاموش می شود . همۀ این جنگ و جدالها ، کشتارها ، درندگیها ، کشمکشها و خود ستائیهای آدمیزاد در سینۀ خاک تارک و سرد و تنگنای گور فروکش کرده آرام می گیرد .

اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ، فریادهای نا امیدی به آسمان بلند می شد ، به طبیعت نفرین می فرستادند . اگر زندگانی سپری نمی شد ، چقدر تلخ و ترسناک بود . هنگامیکه آزمایش سخت و دشتوار زندگانی چراغهای فریبندۀ جوانی را خاموش کرده ، سرچشمه مهربانی خشک شده ، سردی ، تاریکی و زشتی گریبان گیر می گردد ، اوست که چاره می بخشد ، اوست که اندام خمیده ، سیمای پرچین ، تن رنجور را در خوابگاه آسایش می نهد .

ای مرگ ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آنرا از دوش بر میداری ، سیه روز تیره بخت سرگردان را سرو سامان می دهی ، تو نوشداروی ماتم زدگی و نا امیدی می باشی ، دیده سرشکبار را خشک می گردانی . تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده ، نوازش می کند و می خواباند ، تو زندگانی تلخ ، زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده و در گرداب سهمناک پرتاب می کند ، تو هستی که بدون پروری ، فرومایگی ، خودپسندی ، چشم تنگی ، و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایستۀ او می گسترانی. کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد ؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است ، فرشتۀ تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته ! چرا از تو بیم و هراس دارد ؟ چرا به تو نارو و بهتان می زند ؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت می پندارند ، تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون می کشند ، تو فرستادۀ سوگواری نیستی ، تو درمان دلهای پژمرده می باشی ، تو دریچۀ امید به روی نا امیدان باز می کنی ، تو از کاروان خسته و درماندۀ زندگانی مهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی می رهانی ، تو سزاوار ستایش هستی ، تو زندگانی جاویدان داری ....

 

                                             

  ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 13:4  توسط اخراجی ها  |